سی و هشتمین جشنواره فیلم فجر

تحلیل فرهنگی-اجتماعی دو فیلم «خورشید» و «سینما شهرقصه»

برنامه اینترنتی «نقد نو» در روز دهم پخش خود به تحلیل سه فیلم دو فیلم «خورشید» از مجید مجیدی و «سینما شهرقصه» از کیوان علی‌محمدی و علی‌اکبر حیدری پرداخت. میهمانان این برنامه امیر ناظمی (تحلیلگر سیاستگذاری عمومی) و محمدرضا جلایی‌پور (جامعه‌شناس) بودند که به تحلیل این فیلم‌ها از منظر تخصص خود پرداختند.
تصویر تحلیل فرهنگی-اجتماعی دو فیلم «خورشید» و «سینما شهرقصه»

1- خورشید

کارگردان: مجید مجیدی

میلاد دخانچی: فیلمی که با سیاه‌نمایی، ناامیدی را به تصویر کشیده است!

فیلم چه از نظر شخصیت بچه فیلم و چه بازی آقای نصیریان واجد مؤلفه‌های مثبتی است. بعضی از لحظات فیلم هم مانند صحنه بالا رفتن خورشید یا نشان دادن خانه مهاجران افغانستانی به زیبایی به تصویر کشیده شده است. اما به محض اینکه خاطرمان می‌آید، مجید مجیدی سازنده این فیلم است، امیدمان ناامید می‌شود!

این فیلم انتظاری را که از کسی مانند مجید مجیدی می‌رود، برآورده نمی‌کند! اگر فیلم، فیلم یک فیلمساز اولی بود، فیلم قابل تقدیری بود. با این نگاه، آن را فیلم خوبی نمی‌دانم و در بهترین حالت فیلم متوسطی ارزیابی می‌کنم. خصوصاً فیلمنامه بسیار مشوش و نامنظمی که دارد و تشویشی که در فرم هم خودش را نشان می‌دهد. از این‌رو فیلم برای کارنامه مجیدی، قطعاً قدم رو به جلویی محسوب نمی‌شود.

«خوشید» فیلمی است که در ژانر نئورئالیسم ساخته شده است و در آن مجیدی دوربینش را به خیابان‌ها می‌برد. ژانری که در دهه 70، فیلم‌های ایرانی توانستند با به‌کارگیری آن، راه‌شان را به سمت جشنواره‌های خارجی باز کنند. به نظر می‌رسد نئورئالیسم، ژانری نباشد که با تصاویر دیجیتال به خوبی به تصویر بیاید و بیشتر با تصاویر نگاتیوی بهتر به نظر خواهد آمد. در حقیقت انگار این ژانر با تصاویر دیجیتال زبانی الکن دارد و از ابهتش کاسته شده است. فیلم که شروع شد، انتظار داشتم سینمای ما از منظر سینمای نئورئالیسم با این فیلم گامی به جلو بردارد. درصورتی‌که این‌طور نبود و قدمی هم رو به عقب برداشته بود!

در نئورئالیسم، شما معمولاً یک قصه دارید. یک قصه جمع‌وجور و مرتب؛ که روی یک شخصیت تمرکز می‌کنید. عواطف انسانی‌اش را بیرون و به رخ مخاطب می‌کشید. از آن احساسات می‌گیرید و یک موضوع اجتماعی را طرح می‌کنید. اتفاقی که در این فیلم مشاهده نکردیم!

«خورشید» به معنای واقعی کلمه فیلمی است که سیاه‌نمایی می‌کند و می‌گوید هیچ امیدی نیست و همه‌چیز ورشکسته است. وقتی شما وضع موجودی را که اوضاعش خوب نیست به تصویر می‌کشید، راه‌حلی هم برایش ارائه نمی‌کنید!، چنین سینمایی یک سینمای ارتجاعی محسوب می‌شود.

اگر بخواهم به محتوای فیلم اشاره کنم، با سکانس پایانی فیلم شروع می‌کنم. فیلم با لانگ‌شات‌های مدرسه‌ای تمام می‌شود که خالی است. بچه‌ها را بیرون انداخته‌اند و زنگ مدرسه آن موقع است که به صدا در می‌آید! زنگی که قبلاً باید به صدا در می‌آمد. زنگی که به نوعی هشدار می‌دهد. هشداری که به نظر دیر شده و کاری نمی‌توان کرد! فیلم با این سکانس تمام می‌شود و فیلمساز اینجا حرفش را می‌زند که اوضاع خیلی خراب است و من به شما این هشدار را دارم، می‌دهم!

فیلمساز در این فیلم، درباره موضوع ورشکستگی سیاسی، موضع قاطعی می‌گیرد. جایی از فیلم، امیدی را نشان می‌دهد که شخصیت امیدوار است برای شرکت در انتخابات بیاید، اما آن را هم مذموم جلوه می‌دهد و می‌گوید اصلاً از این چیزی درنمی‌آید! علاوه بر آن به ورشکستگی فرهنگی هم اشاره دارد. جایی که خیرین باید بیایند و کمک کنند تا اوضاع مدرسه بهتر شود. اما کسی برای کمک نمی‌آید!

فیلم سکانس عجیبی دارد. آن زمان که اجاره مدرسه پرداخت نشده و بچه‌ها بیرون مدرسه ایستاده‌اند. فیلم نشان می‌دهد تنها راه پس گرفتن مدرسه نه از راه مذاکره و گفتگو، بلکه از راه طغیان و انقلاب است و بچه‌هایی را نشان می‌دهد که شروع به بالا رفتن از در و دیوار مدرسه می‌کنند. این همان مفهوم «سینمای خروج» است که معتقدم در فیلم‌های امسال جشنواره فیلم فجر پررنگ شده است.

علاوه بر این، فیلم به ورشکستگی قانونی هم اشاره دارد. آنجایی که فیلمساز هم‌ذات‌پنداری تماشاچی را با شخصیت جواد عزتی برانگیخته و نشان می‌دهد که قانون می‌آید و کسی را که به نوعی از قانون دفاع می‌کرد را می‌گیرد. دقیقاً بعد از سکانسی که تماشاچی از بازداشت نصیریان احساس رضایت می‌کند! این باعث می‌شود بیننده موضع دوگانه‌ای نسبت به قانون پیدا کند.

فیلمساز در این فیلم تلاشی می‌کند از موضوع پیدا کردن یک گنج، استعاره‌ای بسازد. استعاره‌ای از گنج درون و گوهر درون هر فرد. که خب، فیلمساز در نشان دادن این استعاره نتوانسته موفق عمل کند. مثال ساده‌اش این است که چرا آخرش نباید موادها را بردارد و آنها را بفروشد؟ مگر دنبال یک‌شبه رفتن راه صدساله نبود؟! چه فرقی می‌کند تریاک باشد یا یک مشت طلا. در واقع از اساس سودایش، سودای اشتباهی بوده است.

برداشت من از مدرسه این است که مدرسه محلی است برای کشف استعدادها، اما در فیلم می‌بینیم بچه‌ها برای چیزهای دیگری به مدرسه می‌روند! که البته می‌توان این موضوع را به نوعی آسیب‌شناسی نظام آموزشی هم تلقی کرد.

من این فیلم را مصداق یک فیلم تحقیق نشده می‌دانم. فیلمی که درکی از واقعیت‌های اجتماعی ندارد. در صورتی که مثال خوبی از این کار، محمد کارت با فیلم «شنای پروانه» است. او در آنجا به خوبی درباره خرده‌فرهنگ گنده‌لات‌ها تحقیق کرده و توانسته از دل آن یک درام خوب بیرون بکشد.

محمدرضا جلایی‌پور: فیلمی که تلاش کرده صدای گروه‌های مورد تبعیض و بی‌صدای جامعه باشد

به نظرم سینمای این دوره از جشنواره را می‌توان سینمای «خروج پیرامون» نامید. خروج کسانی که از حاشیه و سایه به متن آمده‌اند. در این فیلم کودکان کار از جمله گروه‌های مورد تبعیض و بی‌صدای جامعه هستند که به آنها صدا داده شده است. به عقیده من، در جشنواره امسال سینما توانسته به خوبی در خدمت نمایش دادن چنین گروه‌های تحت تبعیضی قرار گیرد. پیش‌نیازی که با توجه بیشتر حکمرانی و فرهنگ عمومی، زندگی بهتری را می‌تواند برای این قشر از جامعه رقم بزند.

اما برخلاف آقای دخانچی، ارزیابی من از این فیلم، بازگشت مجیدی به دوران طلایی‌اش است. فیلم را در ردیف فیلم‌های «بچه‌های آسمان» و «رنگ خدا» می‌بینم و احتمال می‌دهم علاوه بر سینمای ایران، در سینمای جهان به خوبی ستایش شود.

از آنجا که خودم نزدیک به یک سال به مدارس کودکان کار رفت‌وآمد داشته‌ام، باید بگویم که آنچه مجیدی در این فیلم، از مسأله کودکان کار نشان داد، به واقعیت خیلی نزدیک است. مدرسه‌ای که در فیلم آمده بود، تقریباً در واقعیت هم به همین شکل است.

ولی در سطح راهبرد، به نظرم چندان فیلم شایسته تحسینی نیست. تجربه رفع مساله کودکان کار در جهان، نشان داده که نهادهای حکمرانی و نمایندگی، مهم‌ترین ابزارهای ما برای تحقق این هدف هستند. اما در این فیلم می‌بینیم، کاملاً از این دو ابزار عبور می‌شود. وقتی مدیر مدرسه، برگه تبلیغات انتخاباتی‌اش رو پاره می‌کند، این پیام را می‌دهد که دیگر امیدی به انتخابات و نهادهای نمایندگی ندارد.

با این حال، در واقعیت به جای اینکه بیاییم و به ریشه‌های چنین تبعیضات اجتماعی بپردازیم، صرفاً درصدد جمع‌آوری آنان از سطح شهر هستیم. اسمش را هم حتی جمع‌آوری نمی‌توان گذاشت! اسم این کار را من طرح دستگیری و زندانی کودکان می‌گذارم. بعد از دستگیری آنها را به جایی می‌فرستند که اسمش محل نگهداری است. ولی تفاوتی با زندان ندارد!

اتفاقاً همین شورای شهر فعلی تهران، به‌رغم اینکه نقد جدی به آنها دارم، اما در قیاس با شورای قبلی، حکمرانی کودکان کار در تهران، به نسبت 15 سال پیش بهتر شده است. اگر بخواهیم بهتر هم شود، باید نمایندگان بهتری را انتخاب کنیم، که خب این کار به تنهایی هم کافی نیست.

هر نهاد حمایتگری که به فکر حل مسأله باشد، باید بین نهادهای حکمرانی و سیاستگذار، افکار عمومی، فرهنگ عمومی و کارشناسان به خوبی ارتباط برقرار کند و اصطلاحاً پل بزند. به نظر می‌آید اتفاقی که برای تابعیت مادرانه افتاد، با نقشی که انجمن‌هایی مانند دیاران ایفا کردند، برای کودکان کار هم باید اتفاق بیفتد. ولی به هر حال باید پذیرفت یک ضلع ثابت این اتفاق، حکمرانی است. اگر این ضلع را حذف کنید و طبق آنچه در این فیلم تصویر شد، از نهادهای حکمرانی کاملاً ناامید باشید و تنها نقطه امیدتان، آن معلم باشد، (فقط جامعه‌محور بودن!) امری است لازم ولی کافی نیست! به عنوان مثال چند سال پیش حکمی توسط عالی‌ترین ارکان نظام سیاسی کشور صادر شد که تمامی فرزندان مهاجران باید بتوانند به مدرسه بروند. به‌رغم اینکه در اجرای این حکم مشکلاتی وجود داشت، ولی همین حکم توانست صدها مشکل مشابه مسأله کودکان کار و فرزندان مهاجران در ایران را حل کند. آنچه من در این فیلم به آن نقد دارم همین است. اینکه شما این ضلع بنیادین را کلاً نادیده بگیرید و به نحوی تصویر کنید که هیچ پیشرفتی نداشته‌ایم و هیچ کار دیگری نمی‌توان کرد!

در مورد فیلم باید به یکی از نمادهایی اشاره کنم که به‌رغم اینکه مطمئن نیستم منظور مجیدی از به کاربردنش این بوده باشد، اما به اندازه کافی در فیلم امکاناتی را در اختیار ما قرار داده است که چنین تفسیری داشته باشیم. اینکه، هر چقدر علی بچه‌های آسمان آرزوهایش کوچک بود و می‌خواست به کفش برسد، علی این فیلم بسیار عصیانگرتر و در جستجوی دست یافتن به گنج است!

ضمن اینکه با نشان دادن تصویری که بچه‌ها می‌روند و مدرسه را فتح می‌کنند، گویی این کار در حال تجویز شدن است. خصوصاً به نسل قبلی که دهه شصتی‌ها هستند، این را متذکر می‌شود که چطور و به موقع علیه حکمران ظالم خشونت بورزید! به ویژه که نماد حکمرانی در فیلم، خواهر دوست علی را در فیلم به دلیل اینکه کودک کار بوده می‌گیرد و موهایش را از ته می‌تراشد. که این کار باعث عصبانیت علی شده و می‌رود و کله می‌زند. صحنه‌ای که بازی بازیگر آن آنقدر خوب انجام شد که اشک در چشمان بیننده حلقه زد.

در ماجرای کودکان کار، مهم‌ترین آسیبی که ما تاکنون داشته‌ایم و نتوانسته‌ایم قوانین و رفتار شهروندان را اصلاح کنیم، این است که کارهایمان را بر روی کارهای خیریه‌ای متمرکز کرده‌ایم. اگر یک‌سوم این توان و پتانسیل را روی متصل کردن سیاستگذار، افکارعمومی و پیشنهاددهندگان سیاست می‌گذاشتیم، چه‌بسا تا الان مساله این کودکان حل شده بود.

اما متأسفانه به‌رغم اینکه نسبت به 10 یا 15 سال پیش وضعیت کودکان کار تغییراتی داشته است، حتی همین دولت فعلی هم فقط حامی جمع‌کردن کودکان کار و معتادان متجاهر از خیابان‌هاست! طرح فوق‌العاده ابتدایی و عقب افتاده‌ای که نمی‌دانم چند بار باید تجربه شود؟! تجربه‌ای که طی 30-35 سال گذشته، بارها انجام و هر بار با شکست مواجه شد!

همگی می‌دانیم چه در ایران و چه در سایر کشورها، «کودکان کار» محصول فقر شدید و شوک‌های شدید اقتصادی هستند. اگر تصمیمی برای حل این مسأله وجود دارد، باید به سراغ ریشه‌کنی فقر رفت. که بر خلاف ریشه‌کنی فقر نسبی، هدف دست‌یافتنی‌تری است و حتی در همین شرایط تحریم هم می‌توان انجامش داد. که متأسفانه چنین نبوده است که به سمت انجام این کار رفته باشیم.

از جمله کارهای دیگری که می‌توان برای کودکان کار انجام داد، بورسیه تحصیلی کردن آنها توسط نهادهای حکمرانی یا خیریه‌هاست.

متأسفانه باید بگویم، آنچه فیلم بیان می‌کند این است که بروید و جواد عزتی شوید. بروید این مدرسه را بزنید. از نهادهای حکمرانی ناامید باشید! درصورتی‌که تمام راه‌حل‌های مؤثر چه در ایران و چه در جهان در زمینه حل مشکل مسأله کودکان کار به نهادهای حکمرانی ختم می‌شود.

2- سینما شهرقصه

کارگردانان: کیوان علی‌محمدی و علی‌اکبر حیدری

میلاد دخانچی: فیلمی که اشاره سینما به خود سینماست

اولین فیلمی در این جشنواره بود که کمدی خوبی داشت و من در سالن خندیدم. قاعدتاً با فیلم خوب، بد، جلف باید می‌خندیدیم، ولی نتوانست من را راضی به این کار کند.

به نظر فیلم خوب و بی‌ادعایی است. مرتب و منسجم است. زیبایی‌شناسی خودش را دارد و توانسته با نوستالژی‌سازی، ادای دینی به سینما و تاریخ سینما و مشکلاتی که سینمای ایران با آن روبرو است، انجام دهد.

اما اگر بخواهم به دو گزاره منفی و مثبت این فیلم اشاره کنم، اول باید بگویم فیلم مانند گونه‌ای بود که در سینمای ما توسط رضا عطاران باب شد. عده‌ای از آدم‌های عادی که زندگی ساده و روزمره‌ای دارند و به یکباره انقلاب و جنگ بر آنها عَرَض می‌شود و باید زندگی‌شان را تغییر بدهند. موضوعی که در این فیلم هم تبدیل به درام شد و از آن جوک ساخته شد. اما نکته جالب آنجاست که در این فیلم این طور جمع‌بندی نشد که شخصیت‌ها به راحتی به رنگ روز در می‌آیند. اما اگر بخواهم به وجه مثبت فیلم هم اشاره کنم، باید بگویم که فیلم در عین اینکه درباره نوستالژی سینما صحبت می‌کند، اتفاقاً نوستالژی‌سازی را هم تقبیح می‌کند.

در فیلم حامد کمیلی را می‌بینیم که مدافع سینما و عشق سینماست و قصد حفظ سینما را دارد. اما خانمی که با او ازدواج می‌کند لزوماً عاشق سینما نیست. شخصیت کمیلی هم پس از ازدواج و پس از انقلاب و جنگ، همچنان در نوستالژی سینمای قبل از انقلاب مانده است. اما این خانمش است که به او می‌گوید این‌گونه نیست و باید به سینمای جدید بیاید. سینمای تقوایی، بیضایی و کیمیایی! و تلاش می‌کند او را به این سمت بکشاند. این گیر نیفتادن در نوستالژی و سوق دادن به سمت آینده‌ای که در فیلم به تصویر کشیده می‌شود، فیلم را برای من فیلم شریفی جلوه می‌دهد.

امیر ناظمی: فیلمی برای ادای دین به سینمای ایران

از فیلم خوشم آمد و مانند خیلی از فیلم‌هایی که در تاریخ سینمایمان داشته‌ایم، تلاش کرده که به نوعی به سینما ادای دین کند. فیلم‌هایی نظیر ناصرالدین‌شاه آکتور سینما. اما یک تفاوت جدی هم با چنین فیلم‌هایی داشت. تفاوتی که مایل هستم به آن بپردازم.

خیلی مواقع است که هنگام نگریستن به تاریخ، بعضی جاهایی از آن را که دوست نداریم، حذف می‌کنیم. یا نوعی تقسیم‌بندی می‌کنیم و آنها را سفید و سیاه در نظر می‌گیریم. در خیلی از فیلم‌ها، فیلم‌های فارسی را مصداق آن بخش سیاه در نظر می‌گیریم و با حذف کردنش، به آنها توجهی نمی‌کنیم! یا در خیلی از جاها به سینمای غیر ایرانی هم توجهی نمی‌کنیم و آن را هم حذف می‌کنیم.

به نظر می‌رسد خیلی اوقات یک جامعه حذف‌کننده هستیم و بخشی از تاریخ یا روایتی را که دوست نداریم، حذف می‌کنیم. اتفاقی که در این فیلم هم تکرار شد. اما خب، شاید بتوان از جنبه سیاستگذارانه آن را نوعی نگرش تازه‌ای پنداشت که تاریخی داریم که در آن هم خوب وجود دارد و هم بد. تنوع سلیقه وجود دارد. آدم‌های مختلف با دیدگاه‌های مختلف وجود دارند. آدم‌هایی که لزوماً هیچ کدام سیاه‌وسفید نیستند. آدم‌هایی که می‌توانند با هم زندگی کنند. یکی‌شان علاقه به فیلم‌های هندی داشته باشد و دیگری خودش را اساساً در موقعیت‌های فیلم فارسی ببیند و حتی آنها را بازآفرینی کند. یکسری آدم می‌توانند وجود داشته باشند که نوع دیگری از سینما را می‌پسندند. همه این‌ها بخشی از سینما هستند. بخشی از تاریخ هستند.

اگر این ویژگی را به حوزه سیاستگذاری تصری بدهیم، فکر می‌کنم خوانش‌های ما از تاریخ هم خیلی اوقات این‌گونه است. اینکه به نظر می‌رسد گاهی اوقات بخشی از تاریخ سرنوشت جمعی‌مان را حذف می‌کنیم. اتفاقی که می‌افتد این است که امکان نقد خودمان از خودمان را می‌گیریم! این فیلم، از این منظر برای من خیلی قابل تحسین بود. فیلمی بود که نه با خودش تعارف داشت و نه با ما.

115044
ارسال نظر

  1. مخاطبان و فرهیختگان گرامی؛ نظرات حاوی مطالب توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.